سیمپلکس 11

سیمپلکس 107 شروع شده ...

اروم انگشتام لای موهای نیمه نمناکت رشد می کنه و قد می کشه 

چیزی انگار لای انگشتام جا می ماند

گمان شب را باید با موهایت شانه کنم ....

و خستگی مفرط و چشم های در هم تنیده و خلسه ی خماری و حس بوسیدن از نوع انکار ... تمامش در وجودم اشوب میشود . . . " تمومش کن لعنتی " 

#شارپ# تصاویر کوتاه و پس لرزه های سیمپلکس 11 ... هنوز گاهی دوس دارم موهای نمناکتو خودم شونه کنم #شارپ#

@این نوشته بعدا حذف یا ویرایش می شود@

رفتم سر وقت وبلاگ " چیزی مثل لب هایت در دهانم قد می کشد " و بازم همون حس لعنتی .... از این زن متنفرم وقتی یادم میاره که مرد بودن واسه یک زن لذت خالصه 

other |23:3 |93/05/29

سایه ات رو روی اسفالت دنبال خودت می کشی ... وسط این گرما و توی هر خیابونی پرسه میزنی .... تو که خفاش شب بودی و فقط شب می اومدی بیرون حالا درد تا جایی پیش رفته که توی گرمای ظهر داری خیابون ها رو پرسه می زنی ... یه چیزی انگار سر جاش نیست .

#شارپ # توی کاناپه فرو می ری و اروم یه پک روی سیگار و با حالت خاصی گردنتو کج می کنی و دودش رو بیرون میدی و اطرافت رو نگاه می کنی و بازم  تیک تاک ساعت روی اعصابه .... پک دوم رو محکم تر میزنی و دودش رو توی هوا منتشر می کنی .... بین دودی که داره ناپدید میشه دنبال یه شکل خاصی ، دنبال یه طرح خاص شایدم دنبال اینی که یه طرح تو رو یاد یه خاطره بندازه تا توی خاطره گم بشی و زمان رو فراموش کنی اما هیچ کدوم از خاطراتی که یادت میان جالب نیستن و فقط تو رو بیشتر ازار میدن ...یاد گرفتم اگه انتهای فیلتر سیگار رو از سیگار جدا کنی یه حس سردی به ادم دست می ده مثل خوردن ادامس نعنا و وقتی که نفس می کشی حس می کنی گلوت سر شده ... #شارپ#

#شارپ # گفت برپا ... نتونستم ... پام خاب رفته بود . دست دوستم رو گرفتم و بلند شدم .... گفت بشین ... تا اومدم بشینم روی زمین ولو شدم .... همه خندیدن .... اومد جلو و گفت و با تمسخر گفت اینجوری می خای 4  روز توی بیابون دووم بیار ... یه نگاه معنی دار از طرف من و یه بی توجهی از طرف اون ... خودمو جم و جور کردم ... یواش یواش پام از خاب بیدار شد ... #شارپ#

#شارپ# سنگینی بند اسلحه رو روی گردنم حس می کردم ولی چاره ای نبود ... دستام نای برداشتن چیزی رو نداشت و تنها جایی که می تونست اسلحه رو نگه داره گردن بود و بند اسلحه که پشت گردنم انداخته بودم .... باید زمان رو فراموش می کردم .... نگام روی ریگ ها بیابون می لغزید و جز جا پای سربازهایی که جلوتر از من رفته بودن چیزی رو نمی دم ... همه ی جا پاها شبیه هم بود و چیزی خاصی رو توی ذهنم تداعی نمی کردم . می ترسیدم از خاطرات سیمپلکس 11 استفاده کنم و حق هم داشتم ... #شارپ#

#شارپ# همه چی تموم شده بود و روی سکو نشته بودم و داشتم با یه نوشابه ی زرد گلوم رو قلقلک می دادم و به انتهای بیابون خیره بودم .... همه چی تموم شده بود . دیگه نه حسی به اون داشتم و نه اینکه از اون 4 روز اردو چیزی باقی مونده بود . فقط خودم بودم و رها توی یه فضای بی پایان و یه خلسه از حس رهایی و چند اهنگ از شاهین که اروم زیر لب زمزمه می کردم ... گمون سیمپلکس جدید شروع شده .... سیمپلکس 107 ....#شارپ#

 

other |18:18 |93/05/28

 

 اغاز سیمپلکس 11 با این کامنت خصوصی بود و پایانش ولی خصوصی نبود ... چند صد شخصیت این وسط ایجاد شد و از بین رفتن ....  اما همه چی توی ذهنم من بود و تموم اتفاق ها ساخته ی ذهن من بود . 

#شارپ # 1234#شارپ#


ادامه مطلب
other |19:43 |93/05/27

همه عید رو تبریک میگن ولی تو منتظر یه ادم خاصی بهت تبریک بگه

خیلی اس ام اس ها میاد و میره ولی تو منتظر یه ادم خاصی اس بده

با خیلی ها رو بوسی می کنی ولی روبوسی با اون یه حسه خاصه

 

* عید همگی مبارک *

# یه مدت اینجا نیستم ..... #

#شارپ 11 # گذشته مثل یه باتلاق ته کشیده می مونه ...هرچی بیشتر بهش سرک بکشی بیشتر بوی گندش بلند میشه و الان دارم از بوی بد گذشته ام خفه میشم . نمی تونم زیرش بزنم و بگم این من نبودم ولی نمی تونم قبولش کنم ... تقصیر من نبود و بدون تقصیر هم نبودم .

** # شارپ #

لیوان اب رو میزارم روی پنجره و میشینم پشت سیستم و میخوام یه سری حرف های خاص بزنم ... نمی دونم چرا این روزا هی به گذشته ام سرک می کشم که اگه فلان اتفاق نیفتاده بود ، اینجوری نمیشد ... این سرک کشیدن ها چیز بدی نیست و حداقلش اینه یادم میاره که کجاها و چرا اشتباه کردم منتها درد بزرگ اینه که نمیشه تغییرش داد . همینه که هست ...کاریشم نمیشه کرد . باهاش کنار بیا وگرنه بشین و اعصابتو باهاش خط خطی کن ... حالا اینش مهم نیست که وقتی زنگ میزنه و هر چی از دهنش میاد بیرون بارت می کنه مهم این قسمته که وقتی زنگ میزنی ، نمی تونی حتی بهش اخم کنی و باز از خودت می پرسی و چرا و  بازم سرک می کشی توی گذشته ای که حالا اونقد توش سرک کشیدی که گندش در اومده

#شارپ 11+2 # دلم واسه عشق اولم تنگ شده....وقتی توی روی هم عید رو تبریک گفتیم و یه سکوت و یه لبخند تلخ و بچه ای که توی شکمش بود و من با موهای از ته زده شده ... #شارپ 13 #

اینو گوش بده :: دو راهی ::

other |9:40 |93/05/06

.


ادامه مطلب
other |9:12 |93/05/06

به سنت قد نمی ده فکر من ... کمی ارومتر قد بکش و سال ها رو طی کن .... کمی ارومتر بزرگ شو ...کمی ارومتر تقویم ها رو خط بزن

نزار اهنگ هام معیاری باشه واسه سنجش سن و سال فکرت ...

مثل درختی که از روی دایره های تنش میشه فهمید چند سالشه واسه من هم باید ب چین ها صورتم نگاه کنی ... ببین چقد زود چروکیده شدم مثل لباسی که ته گنجه مونده ... اما دمده نشدم ، باور کن هنوز میشه با من تا ته خیابون قدم بزنی و شرم نکنی که نمی تونم مثل جونیم و همپای تو قدم بزنم ...

" مگه تو چند سالته ؟ " ...گفتم من سن و سالی ندارم فقط یه کمی پیرم ..همین 

other |21:28 |93/05/01

به هیچ تکیه گاهی اعتمادی نیست .

و به هیچ اعتمادی ،اعتماد نیست .

#شارپ#

مواظب باش که تکیه گاه کسی نشوی .. ادم که خودش سقوط می کنی فقط خودش سقوط می کند و امان از روزی که سقوط تو باعث ساقط شدن دیگری ها باشد 

#شارپ 11 #

یه سیمپلکس بی نام و نشان و بی سروته ... دوس دارم زودتر تموم شه داره حالم از خودم بهم میخوره . 

other |0:7 |93/05/01

ساعت از 12 شب گذشته و تازه هوس قدم زدن میزنه به سرت ... حوصله کفش پوشیدن نداری و با همون دمپایی ها به جون خیابونا می افتی و به خودت که میایی داری روی یه تاب توی یه پارک کنار قبرستون تاب میخوری ...

طول هیچ خیابونی اندازه ی قدم هات نیست . 

تموم شهر رو زیر پا له می کنی .... 

از شهر هم میزنی بیرون ...

* گاهی دوس داری ساعت ها به دیوار خیره بشی و توی یک فکر فرو بری 

* گاهی دوس داری بدون دلیل از کسی ناراحت بشی 

__ زندگی چنان تو رو تو خودش می بلعه که تموم ارزوت یک شب خاب راحته ... تموم ارزوت یک شب خاب راحته

 

موسیقی متن :: مرد تنها از فرهاد ::

other |4:38 |93/04/31

تا میم می خورده ات

به صلیب تا حلقوم رفته ات

لای لای های گوش های کر و بر باد رفته ات 

________

که هر شب حوض چشم هایم از نبودت پر است 

که هر شب خابیدنم با  خیالت طعم یک تداخل است 

که هر شب خابت می نوشد تمام سیاهی شبم را

که شبخاب چشم هایت در من شکست بض هر شبم را

_____

درون نگاه کن ، ببین چن واژه ساکتن

بین از حضورت چقد حرفهام بی خودن

 

 


ادامه مطلب
other |14:12 |93/04/29

گذشت های در هم تنیده ... 

زمان  لایه لایه روی سر ما انباشه میشه و ما محکومیم به مدفون شدن زیر لایه های زمان ... 

 

* وقتی از پادگان اومدم بیرون و گوشی رو روشن کردم تقریبا منتظر هیچ کسی نبودم که بهم زنگ بزنه با بهش زنگ بزنم ... ساعت ها توی اتوبوس به گوشی نگاه کردم منتها هیچ شماره ای توی ذهنم  نبود  تا یه رابطه ی منطقی بین اعدادش پیدا کنم و راحت تر اون رو به ذهنم بسپارم  ...

لایه های زمان همچنان رو من انباشته میشد و اتوبوس به حرکتش ادامه میداد و گوشی توی دستام ... 

** وقتی سرباز ها داشتن عکس های یادگاری می گرفتن ، دور از همه داشتم بهشون نگاه می کردم . عکس مثل یک پونز می مونه که توی زمان فرو میره و یک نشانه روی زمان باقی میزاره و هر وقت به عکس نگاه کنیم دقیقا به همون لحظه و به همون روز بر می گردیم ... علاقه ای به فرو کردن یک پونز در لایه های زمانی خودم ندارم .... شاید یکی از لایه ها پاره شد .

*** احتمالا لایه های زمان سوراخ هستن که ما قادریم گذشته ی خودمون رو ببینیم ...شاید هم مشبک باشن با سوراخ های یکسان ولی احتمالش کمه چون همه ی گذشته ما به طوری یکسانی قابل دیدن (واضح ) نیست . شایدم هم مثل شیشه شفاف باشه ، گاهی یک لایه ی شیشه ای چنان غبار می گیره که ادم دیگه نمی تونه گذشتشو ببینه ... 

**** ادم هایی که الزایمر می گیرن دیگه نمی تونن گذشته ی خودشون رو ببینن ، در واقع کور میشن ...شاید لایه های زمانشون چنان در هم تنیده میشه که نمی تونن تشخیص بدن کدوم لایه امروز بوده و کدام دیروز و الخ ... 

# شارپ #  

تفاله های جامعه

# شارپ #

ادم های مریض و تنها

#شارپ #

این خلسه بی سر و ته و بی اسم رو اعصابه

other |11:2 |93/04/29

دوس دارم یک پیله باشم دور بودنت .... وقتی به بودنت هیچ امیدی نیست و هر لحظه ممکنه لبخندهای بینمون پاره بشه ... 

other |18:38 |93/04/28

ساعت چند ساعتی مونده به افطار و فکرم هنوز درگیر چند اتفاق ظاهرا ساده که می تونستن نیفتن اما افتادن ...

افتادن ... مثل افتادن یک سنگ توی حوض و چند موج اب که به ارومی بهت نزدیک میشن و تو انتظار داری چند موج کوچیک باشن نه چند صدتا سونامی با ارتفاع های دردناک ...

سیمپلکس 11 با تموم خوبی و بدی هاش تموم شده و فقط پس لرزه هاش گاهی ادم رو تا پای کویسک می کشونه و مجبورت می کنه یه شماره رو دوباره بگیری و بعد هم توی دفترچه بنویسی که چقد احمقانه بود وقتی فکرش توی فکرت جا نمیشد و تو بی خودی داشتی سایز افکارت رو تغییر میدادی ... و اخرش هم نقطه میزاری که شاید فردا روز بهتری باشه و .... و نیست .

 

** بعدها فهمیدم که توی سیمپلکس بعدی خبری از الزایمر نیست تا فراموشی بیاد سراغ حداقل واسه چند لحظه ... بعد ها فهمیدم که سیمپلکس بعدی هیچ اسمی نداره ... یه خلسه ی واقعی و بدون سر و ته

other |22:3 |93/04/27

مثل تیغ کشیدن استخوان .... یه چندتا خاطره توی ذهنم دارن تیغ می کشن 

دوس دارم سرش داد بزنم و بگم می دونی چند وقته اسمم رو صدا نکردی ؟ تو که خودت میدونی چه لذت داره اسمت رو از زبان یکی دیگه بشنوی ...

کویسک های لعنتی

صدای جرینگ جرینگ اس ام اس

لعنتی ...

other |23:6 |93/04/26

در من شهری مرده است ...

فاتحه نمیخاهام ....خاکم کنید .

 

** 

هنوز گاهی موج می زنی .... بین من و ساحل و یه دل سیر نگاه وقتی  سینه ات جای رویش دست هایم میشود

بی هیچ امیدی دست هایم را می کارم 

- اخر قصه ام اما ... قصه ی اخرم این نیست 

اروم زیر لب این اهنگو زمزمه می کردم و من از تموم وبلاگش همون چن جمله ی بالا رو قرض گرفتم ...اخرین قصه ی من اون نبود ولی بعد اون تموم قصه ها تلخ بودن تا .... تا امروز که باز بین لبخندهاش جوونه زدم .

ممنون به خاطر لبخند هایی که بخشیدی ...

other |23:36 |93/03/26

زندگی یک تیرگی بود بین ما .... یک سیاهی بی هدف وقتی هر دو مرده بودیم و دوست داشیم از لجن زار نبودن و نهلیسم بیرون بیاییم و سعی می کردیم دست های همدیگه رو بگیریم ... دست هایی که نبود ...

یاد داستان مردی افتادم که دست هاشو برای افتادن سیب به طرف درخت پرتاب می کنه و وقتی سیب می افته دیگه دستی نداره تا باهاش سیب رو گاز بزنه ....

من و تو دست هامونو خیلی وقت پیش از دست دادیم ... نه من دستی داشتم برای گرفتن دست هات و نه تو دستی داشتی تا من بگیرمشون ... ما هر دو مرده بودیم و سعی می کردیم بهم زندگی بدیم ...  چ سعی بیهوده ای و چ تلاش احمقانه ای

چ احمقانه زنده ام

چ وحشیانه نیستی ....

other |18:25 |93/03/20

دوس دارم به روزای قبل برگردم به روزای قبل اینکه اتفاق بودنت باعث بشه تموم سیمپلکس هام بهم بریزه 

من دنیای خودم رو داشتم و تو دنیای خودت و تداخل این دوتا دنیا دنیامو شبیه دنیای تو کرد اما من واسه دنیای تو زیادی عوضی بودم 

** ادم هایی که یک روزه عوض میشن عوضی میشن ... چیزی که من شدم و تو الان هستی

** ادم هایی که بدون حد و مرز وابسطه میشن احمق حساب میشن ..چیزی که الان من هستم و تو نیستی

other |14:8 |93/03/20

کسی که نیست و نبود ... دوس دارم بیشتر واست بنویسم چون نوشتن یک نیازه توی وجود من که من رو ارضا می کنه از هر حسی ... گاهی که عاشقانه می نویسم جای عشقی رو که باشه و نیست پر می کنه .... بدون اینکه مخاطب خاصی توی نوشته هام باشه ... دوست داشتم مخاطب داشته باشه ... دوست داشتم وقت بر می گردم از سمت ___ برگردم و گزرم از همون شهر بگذره و کنار خیابون وقتی صورتم به شیشه چسبیده  نگات کنم و اتوبوس با سرعت بره ... اما تو دگیری مردن هستی ... داری به هیچ میرسی ...کاش می تونستم جلوش رو بگیرم اما فک نکنم هیچ وقت بزاری ...

 

 

** اشکاتو کی پاک می کنه وقتی دستهای من از گونه هات دوره ....

other |13:54 |93/03/20

اندزفری رو بر میدارم و میرم قدم زدن ... کجا ؟ ... همون جای همیشگی ...

یه مدت نبودم ... خیلی چیزا رو از دست دادم ،چیزایی که از اولشم مال من نبودن و من بی خودی سنگشون رو به سینه ام میزدم ....

یه سفر رفتم تهران .... چندتا صحنه ی جالب دیدم ... یکی مثل الف . اسدی بود ...چند ایستگاه دنبالش کردم ولی اخر سر چیز نگفتم .... البته قرار هم نبود چی بگم 

برگشتی رفتم سراغش ... میخواستم کارشو تموم کنم ... نکردم ... برگشتم . سرجای اول ؟ نه یه کم عقب تر

ادرس تقریبی " قاتل " رو هم گرفتم و رفتم شهرک ژا... و ونجا کلی چرخ زدم ولی اتفاق خاصی نیفتاد جز اینکه حس می کردم اون می تونه شبیه هر کسی باشه ...غیر از خودش

توی تبریز با یه راننده حرفم شد ... ولی مدام اس ام اس میداد .... اروم شدم و قید بقیه ی پولم رو زدم ....

توی ارومیه با دوست قدیمم رفتیم رستوران و شام حسابی ... خیلی وقت بود مثل مایه دارا رفتار نکرده بودم .

توی کرج و چهار طالقانی حدود 2 ساعت رو به روی یه برج قدم زدیم و تلفنی حرف زدیم . . . نمی دونستم اون روز هم دعوا می کنیم ...

شماره ی دوستش رو که توی گوشیم بود گرفتم و انتظار داشتم بر داره ... اما خاموش بود . یه کویسک گیر اوردم فقط چن ثانیه صداشو شنیدم ... همه چی اروم بود انگار غیر من ... باید وقت از خابگاه می اومد بیرون می کشتمش ... باید این کارو می کردم .... الان نه من اینجا بود و نه اون ...

توی گوگل اسمم رو سرچ کردم ...هنوز هستن کسایی که سراغی از من می گیرن و به قولی هوادارن .... دلم واسه نوشتن یه رمان تنگ شده گرچه خیلی وقته توبه کردم

* یه اتفاق بد .... صبح وقتی بیدار شدم داداشم داشت گوشیم رو چک می کرد و پیام های دیشب رو می خوند ... کاش اسمش تو شناسنامه مم بود اونوقت نمی تونست بزنه زیر قولش ...کاش می کشتمش ... کاش نمی زاشتم اون اتفاق بی افته ...و ای کاش توی سیمپلکس 11 میمیردم 

** فقط به این فک می کنم که اسلحه رو بزارم زیر چونه ام و با یه حرکت ساده ماشه و ...بعد دیگه من نیستم ... توی اموزشی این کارو انجام میدم ... دلیلی واسه بودن نیست ... 

*** وبلاگ مینیمالیست دوباره شروع به کار کرد با چند نوشته ی در هم و یه کم حرف های مبهم ...

** * *همه چی به یه تار مو بنده ... دست از پا خطا کنی تاره مو پاره میشه و تو می مونی یه بای و یه اس ام اس که میخوای تو جوابش بنویسی ولی دلت نمیاد خیلی چیزا رو به روش بیاری ...

*** قرار بود نوشتن ارومم کنه نه اینکه داغون بودنم رو توجیه کنه ...قرار بود از دردای دیگران بنویسم نه اینکه درد خودمو تیکه پاره کنه

___ همه چی دروغه ....حتی دروغه این دروغ

other |23:37 |93/03/17

اینجا دنبال چی هستی ؟؟

هر روز چن بار سر میزنی ...که چی

other |23:14 |93/03/17

"مهم نیست ... ما می تونیم " اخم هاش تو رفت..." اخه ببین ... داره بارون میاد .... نمی تونیم " لبخندی روی لبم ایجاد کردم و رفتم کنارش نشستم " چشماتو ببند " نگام کرد " چرا ؟ " ... فقط نگاش کردم و اون هم چشم هاشو اروم بست ... " اینجا یه جاده ست ... من و تو و یه شب ... نور چراغ ماشین هایی که از کنارمون رد میشن ... " زیر چشمی نگاش می کنم ... چشاشو بسته ... ادامه میدم "وقتی راه میری همقدم شو با من ... نه جلوتر و نه عقب تر ... دقیقا با من ... خودتو بهم نزدیک کنم بزار حست کنم ... " بازوم رو می گیره " اینجوری ؟ " چشاش هنوز بسته ست ... سرشو خم می کنه روی شونه ام ...

بقیه شو بعدا می نویسم ... حالم خوش نیست .


تو جهنم زندگیم واست بهشت ساختم ... این بود حقم 

other |23:34 |93/02/02


-->