سیمپلکس 11

همه چی توی سیمپلکس 11 جا موند ...

همه عید رو تبریک میگن ولی تو منتظر یه ادم خاصی بهت تبریک بگه

خیلی اس ام اس ها میاد و میره ولی تو منتظر یه ادم خاصی اس بده

با خیلی ها رو بوسی می کنی ولی روبوسی با اون یه حسه خاصه

 

* عید همگی مبارک *

# یه مدت اینجا نیستم ..... #

#شارپ 11 # گذشته مثل یه باتلاق ته کشیده می مونه ...هرچی بیشتر بهش سرک بکشی بیشتر بوی گندش بلند میشه و الان دارم از بوی بد گذشته ام خفه میشم . نمی تونم زیرش بزنم و بگم این من نبودم ولی نمی تونم قبولش کنم ... تقصیر من نبود و بدون تقصیر هم نبودم .

** # شارپ #

لیوان اب رو میزارم روی پنجره و میشینم پشت سیستم و میخوام یه سری حرف های خاص بزنم ... نمی دونم چرا این روزا هی به گذشته ام سرک می کشم که اگه فلان اتفاق نیفتاده بود ، اینجوری نمیشد ... این سرک کشیدن ها چیز بدی نیست و حداقلش اینه یادم میاره که کجاها و چرا اشتباه کردم منتها درد بزرگ اینه که نمیشه تغییرش داد . همینه که هست ...کاریشم نمیشه کرد . باهاش کنار بیا وگرنه بشین و اعصابتو باهاش خط خطی کن ... حالا اینش مهم نیست که وقتی زنگ میزنه و هر چی از دهنش میاد بیرون بارت می کنه مهم این قسمته که وقتی زنگ میزنی ، نمی تونی حتی بهش اخم کنی و باز از خودت می پرسی و چرا و  بازم سرک می کشی توی گذشته ای که حالا اونقد توش سرک کشیدی که گندش در اومده

#شارپ 11+2 # دلم واسه عشق اولم تنگ شده....وقتی توی روی هم عید رو تبریک گفتیم و یه سکوت و یه لبخند تلخ و بچه ای که توی شکمش بود و من با موهای از ته زده شده ... #شارپ 13 #

اینو گوش بده :: دو راهی ::

other |9:40 |93/05/06

.


ادامه مطلب
other |9:12 |93/05/06

به سنت قد نمی ده فکر من ... کمی ارومتر قد بکش و سال ها رو طی کن .... کمی ارومتر بزرگ شو ...کمی ارومتر تقویم ها رو خط بزن

نزار اهنگ هام معیاری باشه واسه سنجش سن و سال فکرت ...

مثل درختی که از روی دایره های تنش میشه فهمید چند سالشه واسه من هم باید ب چین ها صورتم نگاه کنی ... ببین چقد زود چروکیده شدم مثل لباسی که ته گنجه مونده ... اما دمده نشدم ، باور کن هنوز میشه با من تا ته خیابون قدم بزنی و شرم نکنی که نمی تونم مثل جونیم و همپای تو قدم بزنم ...

" مگه تو چند سالته ؟ " ...گفتم من سن و سالی ندارم فقط یه کمی پیرم ..همین 

other |21:28 |93/05/01

به هیچ تکیه گاهی اعتمادی نیست .

و به هیچ اعتمادی ،اعتماد نیست .

#شارپ#

مواظب باش که تکیه گاه کسی نشوی .. ادم که خودش سقوط می کنی فقط خودش سقوط می کند و امان از روزی که سقوط تو باعث ساقط شدن دیگری ها باشد 

#شارپ 11 #

یه سیمپلکس بی نام و نشان و بی سروته ... دوس دارم زودتر تموم شه داره حالم از خودم بهم میخوره . 

other |0:7 |93/05/01

ساعت از 12 شب گذشته و تازه هوس قدم زدن میزنه به سرت ... حوصله کفش پوشیدن نداری و با همون دمپایی ها به جون خیابونا می افتی و به خودت که میایی داری روی یه تاب توی یه پارک کنار قبرستون تاب میخوری ...

طول هیچ خیابونی اندازه ی قدم هات نیست . 

تموم شهر رو زیر پا له می کنی .... 

از شهر هم میزنی بیرون ...

* گاهی دوس داری ساعت ها به دیوار خیره بشی و توی یک فکر فرو بری 

* گاهی دوس داری بدون دلیل از کسی ناراحت بشی 

__ زندگی چنان تو رو تو خودش می بلعه که تموم ارزوت یک شب خاب راحته ... تموم ارزوت یک شب خاب راحته

 

موسیقی متن :: مرد تنها از فرهاد ::

other |4:38 |93/04/31

تا میم می خورده ات

به صلیب تا حلقوم رفته ات

لای لای های گوش های کر و بر باد رفته ات 

________

که هر شب حوض چشم هایم از نبودت پر است 

که هر شب خابیدنم با  خیالت طعم یک تداخل است 

که هر شب خابت می نوشد تمام سیاهی شبم را

که شبخاب چشم هایت در من شکست بض هر شبم را

_____

درون نگاه کن ، ببین چن واژه ساکتن

بین از حضورت چقد حرفهام بی خودن

 

 


ادامه مطلب
other |14:12 |93/04/29

گذشت های در هم تنیده ... 

زمان  لایه لایه روی سر ما انباشه میشه و ما محکومیم به مدفون شدن زیر لایه های زمان ... 

 

* وقتی از پادگان اومدم بیرون و گوشی رو روشن کردم تقریبا منتظر هیچ کسی نبودم که بهم زنگ بزنه با بهش زنگ بزنم ... ساعت ها توی اتوبوس به گوشی نگاه کردم منتها هیچ شماره ای توی ذهنم  نبود  تا یه رابطه ی منطقی بین اعدادش پیدا کنم و راحت تر اون رو به ذهنم بسپارم  ...

لایه های زمان همچنان رو من انباشته میشد و اتوبوس به حرکتش ادامه میداد و گوشی توی دستام ... 

** وقتی سرباز ها داشتن عکس های یادگاری می گرفتن ، دور از همه داشتم بهشون نگاه می کردم . عکس مثل یک پونز می مونه که توی زمان فرو میره و یک نشانه روی زمان باقی میزاره و هر وقت به عکس نگاه کنیم دقیقا به همون لحظه و به همون روز بر می گردیم ... علاقه ای به فرو کردن یک پونز در لایه های زمانی خودم ندارم .... شاید یکی از لایه ها پاره شد .

*** احتمالا لایه های زمان سوراخ هستن که ما قادریم گذشته ی خودمون رو ببینیم ...شاید هم مشبک باشن با سوراخ های یکسان ولی احتمالش کمه چون همه ی گذشته ما به طوری یکسانی قابل دیدن (واضح ) نیست . شایدم هم مثل شیشه شفاف باشه ، گاهی یک لایه ی شیشه ای چنان غبار می گیره که ادم دیگه نمی تونه گذشتشو ببینه ... 

**** ادم هایی که الزایمر می گیرن دیگه نمی تونن گذشته ی خودشون رو ببینن ، در واقع کور میشن ...شاید لایه های زمانشون چنان در هم تنیده میشه که نمی تونن تشخیص بدن کدوم لایه امروز بوده و کدام دیروز و الخ ... 

# شارپ #  

تفاله های جامعه

# شارپ #

ادم های مریض و تنها

#شارپ #

این خلسه بی سر و ته و بی اسم رو اعصابه

other |11:2 |93/04/29

دوس دارم یک پیله باشم دور بودنت .... وقتی به بودنت هیچ امیدی نیست و هر لحظه ممکنه لبخندهای بینمون پاره بشه ... 

other |18:38 |93/04/28

ساعت چند ساعتی مونده به افطار و فکرم هنوز درگیر چند اتفاق ظاهرا ساده که می تونستن نیفتن اما افتادن ...

افتادن ... مثل افتادن یک سنگ توی حوض و چند موج اب که به ارومی بهت نزدیک میشن و تو انتظار داری چند موج کوچیک باشن نه چند صدتا سونامی با ارتفاع های دردناک ...

سیمپلکس 11 با تموم خوبی و بدی هاش تموم شده و فقط پس لرزه هاش گاهی ادم رو تا پای کویسک می کشونه و مجبورت می کنه یه شماره رو دوباره بگیری و بعد هم توی دفترچه بنویسی که چقد احمقانه بود وقتی فکرش توی فکرت جا نمیشد و تو بی خودی داشتی سایز افکارت رو تغییر میدادی ... و اخرش هم نقطه میزاری که شاید فردا روز بهتری باشه و .... و نیست .

 

** بعدها فهمیدم که توی سیمپلکس بعدی خبری از الزایمر نیست تا فراموشی بیاد سراغ حداقل واسه چند لحظه ... بعد ها فهمیدم که سیمپلکس بعدی هیچ اسمی نداره ... یه خلسه ی واقعی و بدون سر و ته

other |22:3 |93/04/27

مثل تیغ کشیدن استخوان .... یه چندتا خاطره توی ذهنم دارن تیغ می کشن 

دوس دارم سرش داد بزنم و بگم می دونی چند وقته اسمم رو صدا نکردی ؟ تو که خودت میدونی چه لذت داره اسمت رو از زبان یکی دیگه بشنوی ...

کویسک های لعنتی

صدای جرینگ جرینگ اس ام اس

لعنتی ...

other |23:6 |93/04/26

در من شهری مرده است ...

فاتحه نمیخاهام ....خاکم کنید .

 

** 

هنوز گاهی موج می زنی .... بین من و ساحل و یه دل سیر نگاه وقتی  سینه ات جای رویش دست هایم میشود

بی هیچ امیدی دست هایم را می کارم 

- اخر قصه ام اما ... قصه ی اخرم این نیست 

اروم زیر لب این اهنگو زمزمه می کردم و من از تموم وبلاگش همون چن جمله ی بالا رو قرض گرفتم ...اخرین قصه ی من اون نبود ولی بعد اون تموم قصه ها تلخ بودن تا .... تا امروز که باز بین لبخندهاش جوونه زدم .

ممنون به خاطر لبخند هایی که بخشیدی ...

other |23:36 |93/03/26

زندگی یک تیرگی بود بین ما .... یک سیاهی بی هدف وقتی هر دو مرده بودیم و دوست داشیم از لجن زار نبودن و نهلیسم بیرون بیاییم و سعی می کردیم دست های همدیگه رو بگیریم ... دست هایی که نبود ...

یاد داستان مردی افتادم که دست هاشو برای افتادن سیب به طرف درخت پرتاب می کنه و وقتی سیب می افته دیگه دستی نداره تا باهاش سیب رو گاز بزنه ....

من و تو دست هامونو خیلی وقت پیش از دست دادیم ... نه من دستی داشتم برای گرفتن دست هات و نه تو دستی داشتی تا من بگیرمشون ... ما هر دو مرده بودیم و سعی می کردیم بهم زندگی بدیم ...  چ سعی بیهوده ای و چ تلاش احمقانه ای

چ احمقانه زنده ام

چ وحشیانه نیستی ....

other |18:25 |93/03/20

دوس دارم به روزای قبل برگردم به روزای قبل اینکه اتفاق بودنت باعث بشه تموم سیمپلکس هام بهم بریزه 

من دنیای خودم رو داشتم و تو دنیای خودت و تداخل این دوتا دنیا دنیامو شبیه دنیای تو کرد اما من واسه دنیای تو زیادی عوضی بودم 

** ادم هایی که یک روزه عوض میشن عوضی میشن ... چیزی که من شدم و تو الان هستی

** ادم هایی که بدون حد و مرز وابسطه میشن احمق حساب میشن ..چیزی که الان من هستم و تو نیستی

other |14:8 |93/03/20

کسی که نیست و نبود ... دوس دارم بیشتر واست بنویسم چون نوشتن یک نیازه توی وجود من که من رو ارضا می کنه از هر حسی ... گاهی که عاشقانه می نویسم جای عشقی رو که باشه و نیست پر می کنه .... بدون اینکه مخاطب خاصی توی نوشته هام باشه ... دوست داشتم مخاطب داشته باشه ... دوست داشتم وقت بر می گردم از سمت ___ برگردم و گزرم از همون شهر بگذره و کنار خیابون وقتی صورتم به شیشه چسبیده  نگات کنم و اتوبوس با سرعت بره ... اما تو دگیری مردن هستی ... داری به هیچ میرسی ...کاش می تونستم جلوش رو بگیرم اما فک نکنم هیچ وقت بزاری ...

 

 

** اشکاتو کی پاک می کنه وقتی دستهای من از گونه هات دوره ....

other |13:54 |93/03/20

اندزفری رو بر میدارم و میرم قدم زدن ... کجا ؟ ... همون جای همیشگی ...

یه مدت نبودم ... خیلی چیزا رو از دست دادم ،چیزایی که از اولشم مال من نبودن و من بی خودی سنگشون رو به سینه ام میزدم ....

یه سفر رفتم تهران .... چندتا صحنه ی جالب دیدم ... یکی مثل الف . اسدی بود ...چند ایستگاه دنبالش کردم ولی اخر سر چیز نگفتم .... البته قرار هم نبود چی بگم 

برگشتی رفتم سراغش ... میخواستم کارشو تموم کنم ... نکردم ... برگشتم . سرجای اول ؟ نه یه کم عقب تر

ادرس تقریبی " قاتل " رو هم گرفتم و رفتم شهرک ژا... و ونجا کلی چرخ زدم ولی اتفاق خاصی نیفتاد جز اینکه حس می کردم اون می تونه شبیه هر کسی باشه ...غیر از خودش

توی تبریز با یه راننده حرفم شد ... ولی مدام اس ام اس میداد .... اروم شدم و قید بقیه ی پولم رو زدم ....

توی ارومیه با دوست قدیمم رفتیم رستوران و شام حسابی ... خیلی وقت بود مثل مایه دارا رفتار نکرده بودم .

توی کرج و چهار طالقانی حدود 2 ساعت رو به روی یه برج قدم زدیم و تلفنی حرف زدیم . . . نمی دونستم اون روز هم دعوا می کنیم ...

شماره ی دوستش رو که توی گوشیم بود گرفتم و انتظار داشتم بر داره ... اما خاموش بود . یه کویسک گیر اوردم فقط چن ثانیه صداشو شنیدم ... همه چی اروم بود انگار غیر من ... باید وقت از خابگاه می اومد بیرون می کشتمش ... باید این کارو می کردم .... الان نه من اینجا بود و نه اون ...

توی گوگل اسمم رو سرچ کردم ...هنوز هستن کسایی که سراغی از من می گیرن و به قولی هوادارن .... دلم واسه نوشتن یه رمان تنگ شده گرچه خیلی وقته توبه کردم

* یه اتفاق بد .... صبح وقتی بیدار شدم داداشم داشت گوشیم رو چک می کرد و پیام های دیشب رو می خوند ... کاش اسمش تو شناسنامه مم بود اونوقت نمی تونست بزنه زیر قولش ...کاش می کشتمش ... کاش نمی زاشتم اون اتفاق بی افته ...و ای کاش توی سیمپلکس 11 میمیردم 

** فقط به این فک می کنم که اسلحه رو بزارم زیر چونه ام و با یه حرکت ساده ماشه و ...بعد دیگه من نیستم ... توی اموزشی این کارو انجام میدم ... دلیلی واسه بودن نیست ... 

*** وبلاگ مینیمالیست دوباره شروع به کار کرد با چند نوشته ی در هم و یه کم حرف های مبهم ...

** * *همه چی به یه تار مو بنده ... دست از پا خطا کنی تاره مو پاره میشه و تو می مونی یه بای و یه اس ام اس که میخوای تو جوابش بنویسی ولی دلت نمیاد خیلی چیزا رو به روش بیاری ...

*** قرار بود نوشتن ارومم کنه نه اینکه داغون بودنم رو توجیه کنه ...قرار بود از دردای دیگران بنویسم نه اینکه درد خودمو تیکه پاره کنه

___ همه چی دروغه ....حتی دروغه این دروغ

other |23:37 |93/03/17

اینجا دنبال چی هستی ؟؟

هر روز چن بار سر میزنی ...که چی

other |23:14 |93/03/17

"مهم نیست ... ما می تونیم " اخم هاش تو رفت..." اخه ببین ... داره بارون میاد .... نمی تونیم " لبخندی روی لبم ایجاد کردم و رفتم کنارش نشستم " چشماتو ببند " نگام کرد " چرا ؟ " ... فقط نگاش کردم و اون هم چشم هاشو اروم بست ... " اینجا یه جاده ست ... من و تو و یه شب ... نور چراغ ماشین هایی که از کنارمون رد میشن ... " زیر چشمی نگاش می کنم ... چشاشو بسته ... ادامه میدم "وقتی راه میری همقدم شو با من ... نه جلوتر و نه عقب تر ... دقیقا با من ... خودتو بهم نزدیک کنم بزار حست کنم ... " بازوم رو می گیره " اینجوری ؟ " چشاش هنوز بسته ست ... سرشو خم می کنه روی شونه ام ...

بقیه شو بعدا می نویسم ... حالم خوش نیست .


تو جهنم زندگیم واست بهشت ساختم ... این بود حقم 

other |23:34 |93/02/02

وقتی از نوازشم خسته میشه ، نگام میکنه و می گه " یه داستان بگو تا خابم ببره " بدون اینکه بفهمه کلی حرف دارم واسه گفتم که ته دلم جا خوش کردم و نگفته موندنشون فقط خودخوری میاره وقته می خابه من نگاش می کنم چرا .... " یه روزی توی سیاره ی زنون یه پسره خیلی فقیر داشته از یه کوچه ای رد میشده که یهو یه دختر تاجر و کاملا پولدار از جلوش رد میشه ... پسره مات اون دختره میشه و اون چند لحظه ای که اون دختره از جلوش رد میشه تموم زندگیشو می بازه ... بدون هیچ دلیلی ... بعد یه مدت پسره تصمیم میگیره که با دختره حرف بزنه و این کار می کنه . می ره جلو و بهش می گه خانم عاشق شما هستم و با شنیدن این جمله دختره می خنده ... نگاهی به سر و وضعت پسره می کنه و می گه تو چی از عشق می دونی ، عشق مال ثروت منداست نه تو ، تو حتی پول خرید یک کادو رو هم نداری ... پسره می گه عشق ربطی به پول نداره و مطمئن باش اگه شما زشت هم بودین و فقیر بازم من عاشقتون می شدم چون این تقدیر منه ... دختره بازم میخنده اما این بار بلندتر ... می گه بهم ثابت کن که عاشقمی ... پسره می گه باشه ، یه کاری ازم بخاه تا بتونم با انجام اثبات کنم که عاشقتم .... دختره یه کم فکر می کنه و می گه خب ، باید 100 شب بارونی بیایی زیر پنجره ی اتاقم و تا صبح زیر بارون اواز بخونی ... پسره قبول می کنه ...

شب اول پسره میره و زیر بارون اواز می خونه تا صبح ... خیس میشه ، سرما میخوره ، اما به کارش ادامه می ده ...شب دوم ...شب سوم ... شب چهارم ..... .... شب 97م هم پسره میره ... زیر پنجره با یه حنجره که نایی نداره اواز می خونه و اون دختره فقط نگاش می کنه ، تو دلش می گه کاش این کارو نمی کردم ، کاش اینو ازش نمی خواستم ، کاش اینقد بی رحم نبودم ... شب 98 م هم پسره میره اما دیگه نمی تونه اواز بخونه ، حتی نمیتونه راه هم بره ، همونجا مثل یه جسد می افته رو زمین و با چشم هایی نیمه باز به اتاق دختره خیره میشه .... اون شب تا صبح چشم هاشو نمی بنده و تو دلش اواز می خونه ... شب 100م فرا می رسه ... شبی که همه چی قراره تموم بشه ... می گن تموم مردم شهر می رن جلوی در خونه ی پسره تا اون رو با خودشون ببرن همون جای همیشگی ... دقیق یادم اون شب رو یادم نیست ولی می دونم اون شب پسره نرفت سر قرار ... زنده بود و می تونست بره اما نرفت ... اون شب دختره منتظر پسره بود اما نیودم ... بارون می بارید اما پسره نیومد ... از خونه زد بیرون ، دنبالش گشت اما پسره نبوده ... سراغش رو از همه گرفت ، حتی رفت خونشون اما پسره نبود ... الان سال هاست دختره دنبال پسره می گرده ولی هنوز پیداش نکرده ... کسی هرگز نفهمید چرا پسره شب صدم نرفت در حالی که می تونست عشق رو بدست بیاره "

مینیمالیست :: پسره هنوز زنده ست

مینیمالیست :: چشم هاشو بسته بود  به خاب فرو رفته بود  و من موندم و کلی احساس سرکوب شده 

مینیمالیست :: کاش به مرگم ادامه می دادم و فکر ترک این حس خلسه توی ذهنم ایجاد نمیشد 

other |10:11 |93/02/02

"تو خابت سنگیه ... خیلی چیزا رو متوجه نمی شی . وقتی صبح هم می گم توی خاب حرف میزنی فقط لبخند می زنی ... نمی پرسی چیا گفتم ، نمی دونی چیا شنیدم " و بازم لبخند می زنه ... " خب تو هم خابت سنگین باشه ... تا ندونی من چیا می گم " چایی رو میاره سمت میز و نگاش می کنم " نه ... من باید خابم سبک باشه ... باید مراقب باشم " ... چایی رو میزاره جلو و نگام میکنه ... دستش رو دراز می کنه سمت موهام " دقت کردی جدیدا موهات داره سفید می شه  ... " کنجاوانه می پرسه " نکنه داری پیر میشی ..." چایی رو روی میز می کشم سمت خودم ... صدای خشششش تو اشپزخونه می پیچیه ...بدون نگاه کردن چایی رو می برم سمت لبهام ... " چشاتم یه کم ماسیده... فک کنم از بی خابیه " چایی رو هورت میشم ....چیزی نمی گم ... میشینه رو به روم و دستامو می گیره توی دستاش ... " پیرت کردم ... این همه سال گذشته و تو هنوز شبا راحت نمی خابی تا من راحت بخابم ... من که گفتم زندگی با من سخته ، درده ، من سالم نیستم ، من ادم خوبی نیست ... " استکان رو ول می کنم ... می افته روی میز ...ساکت میشه ...توی چشاش زل میزنم " تنها چیزی که منو پیر می کنه اینه که توی خاب وقتی حرف میزنی فقط منو صدا می کنی ولی توی خابت نیستم ... من توی خابت نمی تونم کمکت کنم و این دردناکه ... وقتی بغلم می کنی و اروم میشه حس خوبیه ولی وقتی توی خاب منو صدا می کنی و توی خابت نمی تونم کمکت کنم دردناکه ... " دستهامو می بوسه ... 


مینیمالیست :: دیشب باز توی خاب حرف میزد ... بیدارش نکردم و گوش دادم ... درد می کشید ... این روزهای قبل مرگ من خیلی عذاب می کشه ... طفلکی

مینیمالیست :: طفلکی ....مثل بچه ای شده که مادرش اونو از خودش دور می کنه ولی بازم بچه خودشو به چادر مادرش میچیسبونه ... چون جایی نداره ... من مسئولم در مقابل مرگ خودم وقتی تو جایی نداری بری وقتی ...

مینیمالیست :: این روزها به حال خوش امیدی ندارم ... بی خود نگو شب خوش ...روز خوش ... صبح خوش ... "خوش" توی فرهنگ لغت من خط خورده ...

other |15:39 |93/01/26

وقی بیدار شدم تنها چیزی که ازارم می داد چن فکر بود که از جنجال دیشب توی ذهنم مونده بود .... دوس داشتم تلافی کنم اما  دلم اروم نمی گرفت ، حس می کردم باید یه کاری کنم که تا ابد یادش بمونه و دیگه اون حرفا رو تو روی من نزنه ... 

چشاش هنوز بسته بود . از خاب بیدار نشده بود ... همون صورت دیشب که وقتی اخم می کرد روی پیشونیش چندتا خط پیدا میشد و امروز صبح اثری از اون ها نبود ... همون لبخند لطیف که خیلی وقت ها به عشق دیدن همون لبخند می رفتم خونه .... اروم چشاشو باز کرد ... و منو دید  " چیه ؟ چرا نگام می کنی ... " لبخند بی دلیلی روی لبهام پخش شد ... خاستم چیزی بگم که خودش پیش دستی کرد " هنوز دعوا ادامه داره ... فک نکن فراموش کردم " و بعد دوباره چشاشو بست اروم سرمو بردم جلو که یهو چشاشو باز کرد " نخیر ... ما هنوز دعوا داریم ... حق این کارو نداری  " و بعد ... یک اتفاق ساده همه چی رو تموم کرد ... چطور به فکر رسید این موجود رو ازار بدم کسی که قلبم با تپش قلبش میزنه 


مینیمالیست :: این حس خلسه داره ته می کشه .... اما تو اروم باش ... قول می دم زنده بمونی 

مینیمالیست :: بعد از مرگ من تو بازم زنده می مونی ... توی ذهن هزارن نفری که نوشته هامو می خونن ... تو تکثیر می شی بین ادم ها ... اما فعلا فقط مال منی

other |17:29 |93/01/25


-->