X
تبلیغات
سیمپلکس های یک مرد


سیمپلکس های یک مرد

گاهی یادم میرود که نیستی ...همین

"مهم نیست ... ما می تونیم " اخم هاش تو رفت..." اخه ببین ... داره بارون میاد .... نمی تونیم " لبخندی روی لبم ایجاد کردم و رفتم کنارش نشستم " چشماتو ببند " نگام کرد " چرا ؟ " ... فقط نگاش کردم و اون هم چشم هاشو اروم بست ... " اینجا یه جاده ست ... من و تو و یه شب ... نور چراغ ماشین هایی که از کنارمون رد میشن ... " زیر چشمی نگاش می کنم ... چشاشو بسته ... ادامه میدم "وقتی راه میری همقدم شو با من ... نه جلوتر و نه عقب تر ... دقیقا با من ... خودتو بهم نزدیک کنم بزار حست کنم ... " بازوم رو می گیره " اینجوری ؟ " چشاش هنوز بسته ست ... سرشو خم می کنه روی شونه ام ...

بقیه شو بعدا می نویسم ... حالم خوش نیست .

other |23:34 |93/02/02

وقتی از نوازشم خسته میشه ، نگام میکنه و می گه " یه داستان بگو تا خابم ببره " بدون اینکه بفهمه کلی حرف دارم واسه گفتم که ته دلم جا خوش کردم و نگفته موندنشون فقط خودخوری میاره وقته می خابه من نگاش می کنم چرا .... " یه روزی توی سیاره ی زنون یه پسره خیلی فقیر داشته از یه کوچه ای رد میشده که یهو یه دختر تاجر و کاملا پولدار از جلوش رد میشه ... پسره مات اون دختره میشه و اون چند لحظه ای که اون دختره از جلوش رد میشه تموم زندگیشو می بازه ... بدون هیچ دلیلی ... بعد یه مدت پسره تصمیم میگیره که با دختره حرف بزنه و این کار می کنه . می ره جلو و بهش می گه خانم عاشق شما هستم و با شنیدن این جمله دختره می خنده ... نگاهی به سر و وضعت پسره می کنه و می گه تو چی از عشق می دونی ، عشق مال ثروت منداست نه تو ، تو حتی پول خرید یک کادو رو هم نداری ... پسره می گه عشق ربطی به پول نداره و مطمئن باش اگه شما زشت هم بودین و فقیر بازم من عاشقتون می شدم چون این تقدیر منه ... دختره بازم میخنده اما این بار بلندتر ... می گه بهم ثابت کن که عاشقمی ... پسره می گه باشه ، یه کاری ازم بخاه تا بتونم با انجام اثبات کنم که عاشقتم .... دختره یه کم فکر می کنه و می گه خب ، باید 100 شب بارونی بیایی زیر پنجره ی اتاقم و تا صبح زیر بارون اواز بخونی ... پسره قبول می کنه ...

شب اول پسره میره و زیر بارون اواز می خونه تا صبح ... خیس میشه ، سرما میخوره ، اما به کارش ادامه می ده ...شب دوم ...شب سوم ... شب چهارم ..... .... شب 97م هم پسره میره ... زیر پنجره با یه حنجره که نایی نداره اواز می خونه و اون دختره فقط نگاش می کنه ، تو دلش می گه کاش این کارو نمی کردم ، کاش اینو ازش نمی خواستم ، کاش اینقد بی رحم نبودم ... شب 98 م هم پسره میره اما دیگه نمی تونه اواز بخونه ، حتی نمیتونه راه هم بره ، همونجا مثل یه جسد می افته رو زمین و با چشم هایی نیمه باز به اتاق دختره خیره میشه .... اون شب تا صبح چشم هاشو نمی بنده و تو دلش اواز می خونه ... شب 100م فرا می رسه ... شبی که همه چی قراره تموم بشه ... می گن تموم مردم شهر می رن جلوی در خونه ی پسره تا اون رو با خودشون ببرن همون جای همیشگی ... دقیق یادم اون شب رو یادم نیست ولی می دونم اون شب پسره نرفت سر قرار ... زنده بود و می تونست بره اما نرفت ... اون شب دختره منتظر پسره بود اما نیودم ... بارون می بارید اما پسره نیومد ... از خونه زد بیرون ، دنبالش گشت اما پسره نبوده ... سراغش رو از همه گرفت ، حتی رفت خونشون اما پسره نبود ... الان سال هاست دختره دنبال پسره می گرده ولی هنوز پیداش نکرده ... کسی هرگز نفهمید چرا پسره شب صدم نرفت در حالی که می تونست عشق رو بدست بیاره "

مینیمالیست :: پسره هنوز زنده ست

مینیمالیست :: چشم هاشو بسته بود  به خاب فرو رفته بود  و من موندم و کلی احساس سرکوب شده 

مینیمالیست :: کاش به مرگم ادامه می دادم و فکر ترک این حس خلسه توی ذهنم ایجاد نمیشد 

other |10:11 |93/02/02

"تو خابت سنگیه ... خیلی چیزا رو متوجه نمی شی . وقتی صبح هم می گم توی خاب حرف میزنی فقط لبخند می زنی ... نمی پرسی چیا گفتم ، نمی دونی چیا شنیدم " و بازم لبخند می زنه ... " خب تو هم خابت سنگین باشه ... تا ندونی من چیا می گم " چایی رو میاره سمت میز و نگاش می کنم " نه ... من باید خابم سبک باشه ... باید مراقب باشم " ... چایی رو میزاره جلو و نگام میکنه ... دستش رو دراز می کنه سمت موهام " دقت کردی جدیدا موهات داره سفید می شه  ... " کنجاوانه می پرسه " نکنه داری پیر میشی ..." چایی رو روی میز می کشم سمت خودم ... صدای خشششش تو اشپزخونه می پیچیه ...بدون نگاه کردن چایی رو می برم سمت لبهام ... " چشاتم یه کم ماسیده... فک کنم از بی خابیه " چایی رو هورت میشم ....چیزی نمی گم ... میشینه رو به روم و دستامو می گیره توی دستاش ... " پیرت کردم ... این همه سال گذشته و تو هنوز شبا راحت نمی خابی تا من راحت بخابم ... من که گفتم زندگی با من سخته ، درده ، من سالم نیستم ، من ادم خوبی نیست ... " استکان رو ول می کنم ... می افته روی میز ...ساکت میشه ...توی چشاش زل میزنم " تنها چیزی که منو پیر می کنه اینه که توی خاب وقتی حرف میزنی فقط منو صدا می کنی ولی توی خابت نیستم ... من توی خابت نمی تونم کمکت کنم و این دردناکه ... وقتی بغلم می کنی و اروم میشه حس خوبیه ولی وقتی توی خاب منو صدا می کنی و توی خابت نمی تونم کمکت کنم دردناکه ... " دستهامو می بوسه ... 


مینیمالیست :: دیشب باز توی خاب حرف میزد ... بیدارش نکردم و گوش دادم ... درد می کشید ... این روزهای قبل مرگ من خیلی عذاب می کشه ... طفلکی

مینیمالیست :: طفلکی ....مثل بچه ای شده که مادرش اونو از خودش دور می کنه ولی بازم بچه خودشو به چادر مادرش میچیسبونه ... چون جایی نداره ... من مسئولم در مقابل مرگ خودم وقتی تو جایی نداری بری وقتی ...

مینیمالیست :: این روزها به حال خوش امیدی ندارم ... بی خود نگو شب خوش ...روز خوش ... صبح خوش ... "خوش" توی فرهنگ لغت من خط خورده ...

other |15:39 |93/01/26

وقی بیدار شدم تنها چیزی که ازارم می داد چن فکر بود که از جنجال دیشب توی ذهنم مونده بود .... دوس داشتم تلافی کنم اما  دلم اروم نمی گرفت ، حس می کردم باید یه کاری کنم که تا ابد یادش بمونه و دیگه اون حرفا رو تو روی من نزنه ... 

چشاش هنوز بسته بود . از خاب بیدار نشده بود ... همون صورت دیشب که وقتی اخم می کرد روی پیشونیش چندتا خط پیدا میشد و امروز صبح اثری از اون ها نبود ... همون لبخند لطیف که خیلی وقت ها به عشق دیدن همون لبخند می رفتم خونه .... اروم چشاشو باز کرد ... و منو دید  " چیه ؟ چرا نگام می کنی ... " لبخند بی دلیلی روی لبهام پخش شد ... خاستم چیزی بگم که خودش پیش دستی کرد " هنوز دعوا ادامه داره ... فک نکن فراموش کردم " و بعد دوباره چشاشو بست اروم سرمو بردم جلو که یهو چشاشو باز کرد " نخیر ... ما هنوز دعوا داریم ... حق این کارو نداری  " و بعد ... یک اتفاق ساده همه چی رو تموم کرد ... چطور به فکر رسید این موجود رو ازار بدم کسی که قلبم با تپش قلبش میزنه 


مینیمالیست :: این حس خلسه داره ته می کشه .... اما تو اروم باش ... قول می دم زنده بمونی 

مینیمالیست :: بعد از مرگ من تو بازم زنده می مونی ... توی ذهن هزارن نفری که نوشته هامو می خونن ... تو تکثیر می شی بین ادم ها ... اما فعلا فقط مال منی

other |17:29 |93/01/25

لحظه هایی توی زندگی هستن که ادمی به زنده بودن و ادامه دادن ترغیب می کنه

مثل وقتی که انگشت هام بین موهات فرو می ره و با مهربونی بر می گردی و نگام می کنی ... وقتی موهاتو شونه می کنی و میام و شونه رو از دستت می گیرم و با دستم موهای نمناکتو حالت میدم ... مثل وقتایی که سرت روی پاهامه و با انگشتم منحنی ابرهاتو حس می کنم

اینا دلیل زندگی و ادامه دادن هستن


مینیمالیست :: اتفاقهای بد همیشه تو بدترین شرایط اتفاق می افتن

مینیمالیست :: اتفاق های خوب تقریبا همیشه دیر می افتن 

other |19:3 |93/01/23

گاهی ادم ها مثل یه شیشه مربا می مونن ... از دور می بینی که مربا هست اما هرچی شیشه رو لیس می زنی می بینی بی طعمه ... انگار نمی خان کسی از وجودشون لذت ببره ، خودشون رو حبس می کنن توی یه دیوار که از بیرون پیداست و انگار از دورن هیچی معلوم نیست ... مثل این شیشه های نبین که ادم از بیرون هیچی نمی بینه ولی از داخل همه چی معلومه ... ادم های بن بست توی محوطه ای شیشه ای زندگی می کنن که همه از بیرون اون ها رو می بینن ولی اونا انگار به کسی توجهی ندارن گویا این فاطله ی شیشه ای رو مخصوصا ایجاد می کنن تا اب دهن بقیه رو راه بندازن . چن شب پیش یکی از ادم ها بن بست در شیشه ای زندگیشو به روم باز کرد و من 3 تا

از لبخند هامو بهش بخشیدم ... و امروز 4 تا لبخند ازش گرفتم .... منظوری نداشتم 

مینیمالیست :: بیشتر لبخند بزن ... کمتر اخم کن ... کسی این روزها با لبخندهایت زندگی می کند

مینمالیست :: از شیشه ی مربایی زندگیت بیا بیرون ... بزار بقیه هم طعم بودنت رو بچشن ، گرچه خیلی ها تو رو پس می زنن ولی ادم هایی هستن که از بودنت لذت می برن ... حداقل یک نفر توی این دنیا هست که از بودنت خوشحال میشه 

other |17:56 |93/01/20

ترس های کوچک خوشبختی های بزرگ را می بلعد  ... 

دوس داشتم بدون ترس اینکه از دستت بدهم دوستت داشته باشم بدون اینکه از " دیگری " بترسم عشق بورزم اما ... می دانی ، دنیا جور دیگریست ... تا می ایی دوستش داشته باشه می بینی دیگری هم هست حالا همه چی تبدیل به

یک مسابقه ی می شود ... باید بیشتر دوس بداری ، بیشتر علاقه نشان بدی ...شاید یک روز حوصله ی کسی را نداشته باشی اما باید تحمل کنی مبادا از رقیب جا بمانی ... بهم قول بده فقط مال من باشی تا تموم انرژیم صرف دوست داشتن تو بشه نه رقابت با دیگری 

فقط یه قول 

other |14:22 |93/01/20

دیشب ساعت 3:25 از خاب پریدم ... گوشی رو چک کردم و دوباره یه شماره ی ناشناس ... زنگ زدم ... همون صدا ... " بله بفرمایید ؟ " ... " ببخشید کاری داشتن زنگ زدین ؟ " چند صرفه ناهنجار و خش صدا " نه " و تلفن قطع شد ... خابم برد . صبح وقتی دوباره از خاب پریدم دنبال شماره دیشب گشتم ... اثری ازش نبود ... گمون قبل از صبح یکی اون شماره رو پاک کرده بود ... شایدم همه اش یک خاب بود ... .

ساعت ها رو کوک نکن دوس دارم صبح که شد خودم بیدارت کنم ... می خوام اولین فکری باشم که توی ذهنت جاری میشه ... می خوام اولین باشم .... اولین و نه کمتر

other |13:18 |93/01/20

من از یک درد تموم شب رو کوکم ... نت های بی اعصاب ... موسیقی های بی کلام ... با کلام ... حرف های بی منطق ... و چند شخصیت ذهنی و حرف های رو به دیوار ...

سر از کدم خرابه در میارم بین این هزاری توی تخیل ... توی کدوم خاطره ات گم میشم و از کدم حادثه درمیارم .... 

نت های بی اعصاب و اهنگ های رضا یزدانی و کنسرت های ادله و خلسه های عمیق ... حالم خراب است نه بد .

شخصیت هایی که تکثیرشون می کنم تا هر کدوم کمی برایم نقش تو را بازی کنند و اخر سر نا امید از همه به ان 10264 اس ام اسی پناه می برم که در طول یکسال و اندی ازت بجا ماند ... همه ی شان را نگه داشته ام ...از اولین سلام تا اخرین سلام ... اخر ما هیچوقت خداحافظی نکردیم ... 


*** دلم اون اهنگ رستاک رو می خاد که می گه " هر بار با من قهر کردی ... قرصهای اعصابم عوض شد " نمی دونم توی کدوم پوشه گمش کرد .

other |0:36 |93/01/17

هر بار با من قهر کردی ... قرص های اعصابم عوض شد

other |0:24 |93/01/17

کار ما 

از عشق گذشته ....

داره به جنون می رسه 


مینیمالیست :: یکهو همه چی رو خراب کرد ...و همه چی خراب شد ... . 

مینیمالیست :: دیشب یکی از شخصیت های ذهنم قصد جانم رو کرده بود ... نمی دونم دلیلش چیه

other |17:12 |93/01/16

رسالت من تنها این است که تو را دوست داشته باشم بدون اینکه منتظر پاسخی از طرف تو باشم ....همین

other |23:4 |93/01/15

روز عروسیمون برف می اومد .. با اون لباس سفید و توری روی صورتش کنار پنجره ایستاده بود و بیرون رو نگاه می کرد . برگشت طرف و گفت " چرا باید امروز برف بیاد ... بهترین روز عمرم خراب شد " با لبخند گفتم " کی می گه خراب شد" می رم سمتش و از پشت بغلش می کنه ... " نمی خای لباساتو در بیاری ... " اروم می گه " مگه یادت رفته ... قرار بود شب اول رو با لباس عروسیم بخابم ... نکنه دوسش نداری " ... یادم اومد که این قول رو قبلا بهش داده بودم ..ازش فاصله گرفتم و دور شدم . بهم نگاه کرد " کجا داری می ری ...بیا بغلم کن ...دلم گرفته " " قرار بود هفته ی اول بغلت نکنم تا بهم عادت کنی ... " با اخم می گه " باشه ... من لباسمو  عوض می کنم و می زنم زیر قولم تو هم بزن زیر قولت " بهش می گم " تو یه زنی و من یه مرد ... حرف مرد دوتا نمیشه  " چیزی نمی گه ... یه کم بعد با دلخوری " برف خرابش نکرد ... تو خرابش کردی " ... می پرسم " چی رو ؟ " اخم هاش تو ... و با عصبانیت " بهترین روز عمرم رو ... روز عروسیم " ... " هنوز خیلی مونده تا شب ... بیا بریم توی برف قدم بزنیم ... هم برف سفیده هم لباس ... این جوری می شی سفید برفی " با لبخند می گه " پس تو باید بشی شاهزاده؟ " با دستم به موهام  حالت می دم ...

مینیمالیست :: امشب تا صبح یه بند می نویسم 

مینیمالیست :: گولم نزن ... گولم نزن ...  

other |23:0 |93/01/15

هنوز لباسم رو بیرون نیاورده کامپیوتر رو می زنم تا روشن شه ... یجورایی نمی خوام وقتم تلف شه . از کمد سه تار رو بیرون میارم و می زارم روی میز کامپیوتر و می رم سراغ جا لباسی ... " بیرون هوا سرده ؟ " نگاش می کنم ... " اره خیلی .. مگه نمی بینی چقد لباس پوشیدم " " می بینم ولی ... " حرف رو ناتموم می زاره " ولی چی ؟ " " ولی من که همه اش تو خونه ام ... " " خب این چه ربطی به سرما داره " چیزی نمی گه ... می رم طرفش ، دست هامو می زارم توی دستاش ..." ببین یخ کرده " دستاموم می گیره ... " اهوم ... انگار خیلی سرده " " چایی داریم؟ ...تازه دم " توی چشام نگا می کنه ... می دونه یه فکری توی ذهنمه و لبخند می زنه " اره ... تازه گذاشته بودم که وقتی اومدی با هم بخوریم " دستاشو می بوسم " لباس گرم بپوش .. میخواییم بریم حیاط چایی بخوریم " خوشحال می شه ...خوشحال میشم

توی سرما هورم چایی ها توی هوا منبسط میشه ... کنار من نشسته و داره اروم اروم چایی رو مزه مزه می کنه و تموم حواسش به منه که روش زوم کردم .. یهو بر می گرده و می پرسه " دوستم داری ؟ " 


مینیمالیست :: لعنتی ....

مینیمالیست : خلوت من پاتو فکر توه ... وقتی نیستی ... وقتی نیستی ... وقتــــِی نِِِـــــِیستـــــــــــی

other |22:46 |93/01/15

توی خاب با خودش حرف میزنه ... گمون از چیزی فرار می کنه " ولم کن ... طالاهامو میدم فقط ولم کن ... " با شنیدن این جمله اش یاد همون اتفاق تلخ می افتم که واسش اتفاق افتاد و اون نامردا ... نفسم رو بیرون می دم و اورم می رم سمتش و می بوسمش ... اروم میشه ... چشاش نیمه باز، می پرسه " خاب دیدم ... حرف می زدم ؟ " لبخند می زنم " نه ... فقط هوس کردم ببوسمت " اروم می گه دیونه و چشاش رو می بنده ... با چشای بسته می گه " ولی من می دونم خاب دیدم ... توی خاب هم ول کنم نیستم " " کسی باهات کاری نداره ... من اینجام " دوباره چشاش رو نیمه باز می کنه و توی تخت غلت می زنه ... حالا پشتش به منه ...نمی دونم خابیده یا بیداره ... کنارش دراز می کشم ... با صدای خفیفی می گه " نخاب ... بیدار بمون ... مراقبم باش .. اگه بازم خاب دیدم بیدارم کن " خمیازه می کشم و به پنجره خیره میشم ... 

دارم می میرم واسه یه کم خاب . کاش بزاری بخابم :: دیشب ساعت 2:16 دقیقه 

other |22:28 |93/01/15


-->